پیرمرد اول:توى سرماى استخوان سوزِ دیشب،نشسته بود گوشه ى خیابان و سرش را فرو بره بود توى یقه اش تا شناخته نشود.جلوى پایش یک تکه کاغذ بود و روى آن نوشته بود به علت ایام سوگوارى،از نواختنِ تمبک براى شما عزیزان معذورم.بقیه اش را نخواندم!شناختمش!پیرمردى که عصرها از ابتداى خیابان شروع به تمبک زدن مى کرد و آرام آرام آرااااام قدم برمیداشت و حدود هفتاد سال داشت!کسبه هرکدام مبلغى به او میدادند و همه از حضورش راضى بودند.من هم از صداى بى رمقِ تمبکش که چندان هم حرفه اى نمیزد،کیف مى کردم.شبیه صداى زندگى بود.شبیه کهنسالى!شبیه روزهاى دور!سهم پیراشکى خودم را به او دادم و دست کردم توى جیبم،فقط یک اسکناس پنج هزارى داشتم.گذاشتم توى کاسه اش و برگشتم مغازه.هنوز قلبم آرام نبود.پانزده تومن دیگر هم برایش بردم و مغازه ام را نشانش دادم و گفتم از این به بعد یک روز در هفته به من سر بزن و خوشحالم کن.سرش را بلند کرد و با دقت به مسیرِ انگشتم نگاه کرد و بعد آهسته زیر لب دعایم کرد.شاید فکر کنید آرام شدم،اما نه!غرورم درد مى کند که پیرمردى توى آن سن غرورش را کف خیابان پهن کرده بود!پیرمرد دوم:امروز همراه سعید داشتیم مردهاى صورتى...
ما را در سایت مردهاى صورتى دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 21:03